لسان الملك سپهر
1325
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
پسنديده نيفتد ، او را از گفتن شعر منع مىفرمود و چون مفيد نبود بيم مىداد ؛ و گاهگاه به ضرب مشت و چوب زحمتش مىكرد . با اين همه كعب پذيرائى پند نبود و از گفتن شعر بازنمىايستاد ، كردار او بر زهير دشوار آمد ، بفرمود او را در حبسخانه بازداشتند . و قال و الّذى أحلف به لا تتكلّم ببيت شعر الّا ضربتك عليه ضربا ينكلك عن ذلك . سوگند ياد كرد كه اگر از اين پس سخن به شعر كنى چنانت رنجه سازم كه زبانت از گويائى بماند . و چنديش محبوس داشت . و كعب همچنان سخن به شعر مىكرد ، اين كرّت زهير از خشم دست از او بازداشت و او را به رعايت شتران گماشت . و هنوز كعب كودكى بود و به شترچرانى روزگار مىبرد و گاهى شعر مىگفت . يك روز از رعايت شتران بازشد و اين رجز بخواند : كانّما احد و بهيمى عيرا * من القرى موقرة شعيرا اين قصه با زهير بگفتند ، اگر چه با خود انديشيد كه بعيد نيست شاعرى شود لكن خشمگين بر ناقه خود سوار شده به نزديك كعب آمده ، و او را لختى با سنگ و مشت بكوفت ، آنگاهش رديف خويش ساخت و گفت : اى لكع آنچه مىگويم جواب باز ده . و شعرى چند بر بديهه قرائت كرد ؛ و كعب به سزا پاسخ گفت . زهير بدانست كه او شاعرى ستوده گردد . قال : قد اذنت لك فى الشّعر يا بنىّ و او را اجازت داد . گويند : وقتى نابغهء ذبيانى در مدح نعمان بن منذر اين بيت بگفت . تزال الارض إمّا مت خفّا * و تحيى ما حييت به ثقيلا نزلت بمستقرّ العزّ منها چون سخن بدينجا رسيد ، نعمان گفت : همانا اين شعر به هجا نزديكتر است ، اكنون تو را سه روز مهلت نهادم ، اگر مصراع آخر را چنان گفتى كه تدارك اين شبهه كند ، به جايزه صد ( 100 ) شتر عطا خواهم نمود ؛ و اگر نه بفرمايم تا سرت از تيغ برگيرند : فقال له النّعمان : قد أجّلتك ثلثا فان قلت فلك مائة من الابل العصافير و الّا فضربت السّيف بالغة ما بلغت . نابغه عاجز بماند و زهير را ديدار كرد و اين قصه بگفت . زهير را نيز جنبش در طبع پديد نگشت ، و سخنى لايق در خاطر رنگ نبست ، آنگاه به اتفاق نابغه راه صحرا پيش داشتند ، كعب نيز از قفاى ايشان راه برگرفت . زهير خواست او را به جاى گذارد ، نابغه رضا نداد ؛ و كعب را در رديف خويش ساخت . چون چندى راه